تبليغاتX
شبهای مهتابی

شبهای مهتابی

بعد از تو در شبان تیره و تار من ،

دیگر چگونه ماه

آوازهای طرح جاری نورش را ،

تکرار می کند

بعد از تو ، من چگونه ،

این آتش نهفته به جان را ،

خاموش می کنم ؟

این سینه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش می کنم ؟

من با امید ِ مهر ِ تو پیوسته زیستم

بعد از تو ،

این مباد ،

که بعد از تو نیستم

بعد از تو آفتاب سیاه است

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو

در آسمان زندگی ام مهر و ماه نیست

بعد از من آسمان ــ آبی ست

آبی ،

مثل همیشه آبی ...

حمید مصدق

+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 4:51 PM توسط یلدا |


دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

***

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

***

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

***

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

***

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود.

***

دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 5:4 PM توسط یلدا |


 

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

میکشم بر نگاه نازآلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارساوار دربرابر تو

سخن از زهد و توبه میگویم

آه...هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراه است

هرچه گفتم دروغ بود ،دروغ

کی تو را گفتم آنچه دلخواه است

تو برایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوییا خوابم و ترانه ی تو

از جهانی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل(آری) و (نه) به لب دارند

ضعف خود را عیان نمیسازند

رازدارو خموش و مکارند

آه ،من هم زنم زنی که دلش

در هوای تو میزند پرو بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 6:48 PM توسط یلدا |


از ياد نبر كه از ياد نبردمت!
از ياد نبر كه تمام اين سالها،
با هر زنگ ِ نا به هنگام تلفن از جا پريدم،
گوشي را برداشتم
و به جا صداي تو،
صداي همسايه اي،
دوستي،
دشمني را شنيدم!
از ياد نبر كه هميشه،
بعد از شنيدن ش آهنگ ِ «جان مريم»
در اتاق من باران باريد!
از ياد نبر كه - با تمام اين احوال-
هميشه اشتياق تكرار ترانه ها با من بود
هميشه اين من بودم
كه براي پرسشي ساده پا پيش مي گذاشتم!
هميشه حنجره من
هواخواه ِ خواندن آواز آرزوها بود!
هميشه اين چشم بي قرار...

- يك نفر صداي آن ضبط لاكردار را كم كند!?

يغما گلرويی

+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 3:37 PM توسط یلدا |


25دقيقه مهلت
براي اين كه دوستت بدارم
 25
دقيقه مهلت
براي اين كه دوستم بداري
 25
دقيقه مهلت براي   عشق
زمان كوتاهي است ...
با اين همه
من 25 دقيقه از عمرم را كنار مي گذارم
تا به تو فكر كنم
تو هم اگر فر صت داري
25
  دقيقه
فقط 25 دقيقه به من فكر كن !...
بيا 25 دقيقه از عمرمان را براي همديگر پس انداز كنيم ...

شل سيلور استاين

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 6:44 PM توسط یلدا |


*نصر من الله و فتح قریب

مرگ بر این دولت مردم فریب

 

من به موسوی رای دادم و الانم ازش حمایت می کنم...

شما چه طور؟!!

+ نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 5:14 PM توسط یلدا |


من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آسا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم...

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از من می شوی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تندی برخوردهای سرد را...

+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 2:6 PM توسط |


- سلاااام .

- اگه گفتید امروز چه روزیه؟

یه روز خیلی خاص.

شبهای مهتابی...

 یک سال پیش...

 تو همچین روزی...

 به دنیا اومد!

- امروز تولد شبهای مهتابیه منه!

پسر اصلا" باورم نمیشه یه سال گذشت.یه سال

...خب :

- حالا.. بیا!    دست....دست....دست....بیا....

سوت.....جیغ.....آها.. بیا...آره.....

تولد تولد تودت مبارک ....مبارک مبارک تولدت مبارک....بدو شمعاتو فووت

کن!....

هووووراااااا!مبارکت باشه عزیز دلم!!!!...

- خب حالا می رسیم به بهترین و جذاب ترین بخش تولد:

کادو...

کادواتونو رد کنید بیاد!

چی؟من این چیزا حالیم نی ...من کادو میخوام.

این که اینجا وبلاگه و اینترنته و نمیشه کادو بدی بهونست.

کادو رو باید بدی!...این یه دستوره!!!!

- راستی...

 من چند وقته که می خواستم بیو گرافی خود شبهای مهتابیو بذارم تو

 وب.

خب چه روزی بهتر از امروز؟!

* همش از یه شب مهتابیه تابستونی شروع شد....

میگن فقط یه نگاه برای عاشق شدن بسه.قضیه اون شب من بود...

اون موقع تابستونا با دوستام میرفتم پارک 4 نفری اسکیت بازی

میکردیم.

برای اولین بار تو همون پارک دیدمش.اونم اسکیت باز بود.اونام 4 نفر

بودن.

یادش بخیر چه قدر ضایع بودم.

وقتی نگام میکرد خندم میگرفت و سرمو مینداختم پایین...

شب که میشد میرفتم تو اتاقم درو میبستم.پنجره اتاقمو باز میکردم...

انگار ماه تو اتاق من بود.اتاقم پر از نور ماه می شد.آهنگ شام مهتاب 

 داریوش رو میذاشتم:

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی...عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی...که صورتگری را نبود اینچنینی...

ان قدر بهش فکر میکردم تا خوابم ببره...

بعد از چند ماه که برام  یکم عادی شده بود...

فرصت اینو پیدا کردم که ...

رو در رو باهاش حرف بزنم...

بد نبود.فقط مثه بچه های 2 ساله هل شده بودم عجیب!...

انگار فکرمو می خوند...وقتی گفت :ببین یلدا اگه حرفی داری همینجا

بزن.نمیخوام بری خونه به خودت بگی کاش بهش اینو میگفتم اونو میگفتم...

اون موقع بهش گفتم نه حرفی نیست...ولی باز شب شد و شام مهتاب و ....

- بعد از اون شب  هر خاطره ای که باهاش  داشتم تو یکی از شبهای مهتابیه عمرم بود!

- ولی الان هیچی به هیچی!...

* امیدوارم تابستون  همه چیو مثه همیشه عوض کنه.

- دیگه الی آخر.بقیشم تابستون که شد در خدمتم!

# خب خوابت که نبرده؟

# من هنوز یادم نرفته.بابا کادومو میگم دیگه!...

شاد باشید...

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 6:31 PM توسط یلدا |


يک قطره ديگر هم
از آه هاي تنهاييم چکيد
يک دريا هم که بگريم
به دمي با تو بودن نخواهم رسيد
تو ديگر ستاره شدي
ستاره ها را نمي توان چيد
من نمي خواهم مثل آن کس باشم
که رفت به ديدار ستاره و
هيچ وقت بر نگشت
يا نمي خواهم مثل آن ديگري باشم که
خواست ستاره شود و
شد يکي از آن ستاره هاي بي فروغ
که تنها ابرها او را ميديدند
من مي خواهم ستاره ، شبي
زماني که همه در خوابند
به سراغم بيايد و راز مهتاب را
به من بگويد
مي خواهم بگويد
اين ها که از چشمانت مي ريخت
اشک نبود
نامه هاي بي جوابي بود به من
که آن دور دورها ستاره شدم
بگويد که
سفر طولاني نيست و
براي دست زدن به ستاره تنها
کافي است دستت را دراز کني
بگويد
بايد صبر کنم
تا آن موقع که بهار شود
در اوج زيبايي زمين
ستاره ها

براي ديدنش به زمين مي آيند
آن وقت است که او را خواهم ديد
چون بهار
فصل ستاره هاست

 

+ نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 3:48 PM توسط یلدا |


 

ديگر ساعت بر دست ِ من نخواهي ديد!
من بعد عبور ِ ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد!
وقتي قراري ما بين ِ نگاه ِ من
و بي اعتنايي نگاه ِ تو نيست
ساعت به چه كار ِ من مي آيد؟
مي خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شوم
مثل ِ همين گل ِ سرخ ِ ليوان نشين
كه پيش از پريروز شدن ِ امروز
مي پژمرد!
دوست دارم كه يك شبه شصت سال را سپري كنم
بعد بيايم و با عصايي در دست
كنار خياباني شلوغ منتظرت شوم
تا تو بيايي...
مرا نشناسي
ولي دستم را بگيري و از ازدحام ِ خيابان عبورم دهي!
حالا مي روم كه بخوابم
خدا را چه ديده اي
شايد فردا
به هيئت پيرمردي برخواستم
تو هم از فردا
دست ِ تمام پيرمردان ِ وامانده در كنار ِ خيابان را بگير!
دلواپس نباش
آشنايي نخواهم داد
قول مي دهم آنقدر پير شده باش
كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز
مرا نشناسي
شب بخير...

+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 11:15 AM توسط یلدا |